بدو بیا فضولی
ای فضول!!!!
میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ، منبع:مهدی لقمانی اینبار مینویسم اینبار از قلبم مینویسم و برای تو و به یاد روز های زیبایمان و به احترام یادت مینویس و مینویسم با قلبم که شکست و دستانم که میلرزد و به انتظار نشسته اه میکشد به انتظار دستانت و چشمانم میگرید در انتظار نیم نگاهی حتی از روی ترحم... مینویسم به یاد هنگامی که رها شدم ز دستانت که هیچگاه منتظر نبود اما من هنوز مثل اولین نگاه دوستت دارم زیبای من! مثل ستارگانی که به انتظار نگاهت چشم دوخته اند... تو را دوست دارم! و این بار مینویسم تا بدانی هنوز میان کوچه های دلم... رد پای توست و اگر دیدی منتظر است به انتظار توست و این بار مینویسم.... آدمی دو قلب دارد ! قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر. قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود... با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم... اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند . خمیده میشوم فراتر از مرز ِ نیمکتــی خیره میشوم به رفت و آمد نگاه های عاشقانه همچنان خمیده میمانم در تنهایی ام میخواهم اشک بریزم که درد دارم . درد دارد تنها در میان جمع ماندن . عجیب بی خبرند از خنده های تلخ من آنان که نام همراه بر خود نهاده اند . خیال ِ خوشبختــی ، دارم درد میکشد زجر میکشد اما همچنان رویا میبافد . خسته از خواب فراموشي،زندگي با وهم بيداري اين همه عشقاي كوتاه و، اين تحمل هاي طولانـــــي سرگذشت بي سر انجام گم شدن تو فصل طوفاني حقيقت پيش رومون بود ولي باور نميكرديم همينه روز روشن هم پي خورشيد ميگرديم..... من و تو گم شديم انگار تو اين دنياي وارونه كه درياشم پر از حسرت، هميشه فكر بارونه سراغ عشقو ميگيريم تو اشك گريه آخر تو درياي ترك خورده ميونِ موج خاكستر اين همه عشقاي كوتاه و،اين تحمل هاي طولانـــــي سرگذشت بي سرانجام،گم شدن توفصل طوفاني....
کسی که در خانه ات را کوبید من بودم!. من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی. حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم و تو گریه میکنی و می گویی “چرا این را زودتر نگفتی؟!” كجاي اين شبي كه از ازل ، چراغ ماه قسمتش نبود كجاي اين هميشه ابريم ، كه آسمان نشان نميدهد به گريه مي رسم ولي سكوت ، به گريه هم امان نميدهم كجاي اين شبم كه ميكشد ، هواي گريه ام به ناكجا از اين خرابيم كه ميبرد ، به خانه اي كه نيست اي خدا كسي نمانده پا به پاي من ، مگر غمي كه خانه زاده توست اگرصداي سرمه ريز من ، كه شعر سر به مهر ياد توست کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو برگزیدم او در انتظار توست و از تو نگهداری میکند اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه -اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برایت اواز میخواند و هر روز به تو لبخند میزند تو عشق او را احساس میکنی و شاد خواهی بود -من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها را نمیفهمم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه میکند و با دقت و صبوری به تو یاد میدهد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ -فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد چطور دعا کنی -شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی میکنند -فرشته ات از تو محافظت میکند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود -اما همیشه من به این دلیل که نمیتوانم شما را ببینم ناراحتم -فرشته ات همیشه درباره ی من با تو سخن میگوید و به تو راه برگشت نزد من را یاد میدهد در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدا هایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسی:خدایا اگر همین حالا میروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو خداوند شانه ی او را نوازش کرد و گفت:نام فرشته ات اهمیتی ندارد میتوانی او را مادر صدا کنی خوب خسته نباشید خدا حافظ آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،
نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.
از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،
این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست!
میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ،
میروم تا با کسی دیگر همنشین شوی
از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ،
هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم ….
نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ،
حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت….
تو لیاقت مرا نداری ، از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری….
کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ،
روز و شب من این شده بود که از تو سوال کنم کجایی؟؟
چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ،
چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟
فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ،
برو که تو با یک نفر راضی نیستی!
از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ،
محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم…
از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ،
شک نکن بدون تو از شر هر چه غم در این دنیاست راحت میشوم
اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ،
تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ،
میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی….
از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ،
یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….



دست میبرم به فنجانــی که از خیالم افتاد.
جاذبه ای مرا میکشد به آنسوی میز

من نبودم
کسی که به تو سلام داد
من نبودم
کسی که سال ها عاشق تو بود
و هر کجا که می رفتی
دنبالت می کرد
دروغ گفتم
با این حال
آری!من بودم که عاشق تو بودم
هنوز هم عاشقت هستم
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...
نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر به طرز فکرش خندیدم !


![]()

به دلیل نزدیک شدن به ماه مهر و درس های فراوان این وب دیر به دیر آپ میشه 
| طراح قالب پیچك دات نت |

