X
تبلیغات
بدو بیا فضولی
ای فضول!!!!
سلام به همه دوستای گل

وقتی این وبلاگ رو ساختیم دقیقا سوم راهنمایی بودیم و حالا...

هر کسی سرش به کار خودش گرمه و درسامون سخت شده

از هم جدا شدیم ولی همیشه با هم هستیم مخصوصا دوستای عشقم سارا و ملیکا

شاید نتونیم زود به زود پست بذاریم ولی بلاخره اش میایم

دعا کننین یه روزی بیایم و اینجا رتبه های کنکورمونو گذاشته باشیم

برای همه آرزوی موفقیت دارم

نازنین

+ تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 19:11 نويسنده نازنین |
سلام من هنوز قالبی که عوض شده رو نمیدونم چیه

ولی میدونم هر چی باشه قابل تحمله

خوب اول برد زیبای تیم والیبال ایران رو تبریک میگم ولی خدایی خیلی بازی قشنگی بود

(حالا خوبه اولین بازیی بود که انقد جدی نیگا کردمااا)

خوب بگذریم

من اومدم یه سلام و علیکی کرده باشم و اگر راجع به تغییرات نظری دارین خواهش میکنم بگین که رسیدگی شه

از همه ی دوستانی هم که نظر های مفید گذاشتن تشکر میکنم

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1392ساعت 16:4 نويسنده نازنین |


با درود فراوان...دلم تنگ شده بود برا اینجا!

صمیمانه انتخاب president منتخب:دکتـر روحانـــــی عزیز رو به مردم فهیم ایران تبریک میگیم!

صعود ایران به جام جهانی که باعث شد ملتی شاد بشن هم تبریک عرض میکینم!

البته ما شانس نداریم که مثلا با آلمان و اسپانیا و پرتقال هم گروه میشم اونوقته که به طور مقتدرانه تو گروه آخر میشیم!:)

با آرزوی بهترین ها برای همه!مخصوصا بچه های نویسنده خودمون!"هرچی آرزوی خوبه مال شما"

_________________

پ.ن+اینجا یه خورده غم زده شده به نظرم!میخوام قالب گل گلی صورتی, جواد بزارم!موافقاش لایـک!:)

میدونم که نازنین و ملیکا کاملا موافقن!:)) راستی نارنجی کجاست!:دی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 23:41 نويسنده شیما |
هَـميشه بـآيد کَسـي باشد
کـــہ  مــَعني سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هايَتـــ را بفهمد

هَـميشه بـآيد کسـي باشد

تا بُغض‌هايتــ را قبل از لرزيدن چـآنه‌ات بفهمد

بـآيد کسي باشد

کـــہ  وقتي صدايَتــ لرزيد بفهمد

کـــہ  اگر سکوتـــ کردے، بفهمد...

کسي بـآشد

کـــہ  اگر بهانه‌گيـر شدے بفهمد

کسي بـآشد

کـــہ  اگر سردرد را بهـآنه آوردے براي رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتيآج داری
 
بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگي درد دارد

بفهمد کـــہ دلت براي چيزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زيرِ باران...

براے بوسيـدَنش...

براے يك آغوشِ گَرمــ تنگ شده است

هميشه بايد کسي باشد

هميشه...

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 10:51 نويسنده ملیکا |

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
...
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 12:43 نويسنده نازنین |

یک روز دوباره می آیم : این جمله را خودش گفت.
گفت که روزی می آید اما نگفت چه روزی!
او که قلبم را شکست و رفت روزی دوباره می آید.می آید و به منی که خسته و بی جانم ، جانی دوباره می دهد و دوباره خاطرات شیرین با هم بودنمان را زنده می کند،
می آید و دوباره خاکستر عشق را در دلم شعله ور میکند.
 به انتظار آن روز نشسته ام تا دوباره بیاید و به این قلب شکسته ام
سر و سامان دهد. می آید تا دوباره عاشقانه بر روی گونه مهربانش بوسه بزنم و دوباره به او
بگویم که دوستت دارم ای بهترینم. بیا که بدجور دلم هوای تو را کرده است… بیا که با یک دنیا محبت و عشق و یک عالمه دلتنگی و درد دل به استقبال تو خواهم آمد.
بیا که عشق بدون ما عشق نیست ، این دنیا بدون ما زیبا نیست.
او دوباره می آید تا شبهای تیره و تارم بعد از مدتها ستاره باران شود و
مهتاب مثل گذشته عاشقانه شبهای مرا نورانی کند.
به عشق آمدنت این روزهای تلخ بی تو بودن را با همه غم ها و غصه ها
و گریه هایش سپری میکنم تا دوباره روزی بیایی و به منی که خسته از
زندگی ام نفسی دوباره دهی. یک روز دوباره می آیم : این جمله را خودش گفت.
می آید و مرا عاشقتر می کند و آن لحظه است که دوباره من امیدواربه
زندگی می شوم و خوشبختی را در زندگی ام تضمین می کنم.
بیا عزیزم ، با اینکه قلبم را شکستی اما همچنان درهای قلبم همیشه به روی تو باز است، این قلبم به نام تو و تا ابد برای تو هست. بیا و دوباره اسیر قلب بی طاقت من شو ، بیا وارد همان قلبی شو که خودت آن را شکستی و  ویرانه کردی .. این ویرانه قلبم را که خودت با دستهای خودت ویرانه کردی آباد کن و دوباره مرا که همان کویر تشنه و بی جانم را  از باران عشقت سیراب کن.
یک روز دوباره می آیم :::: آری خودش گفت که روزی دوباره می آید.
می ترسم از عشق تو بمیرم اما روزی که تو می آیی را نبینم.
می ترسم آنقدر به انتظار بنشینم و نیایی و آخر سر دیگر مجالی برای دیدار با تو نباشد.
می ترسم از آن روزی که تو خواهی آمد و من دیگر نیستم..
آن لحظه هست که می فهمی از عشق تو مرده ام… آری از عشق تو مرده ام.
پس تا خون در رگهایم جاری است و جای قلبم  در
نبود تو خالی است برگرد

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 17:34 نويسنده ملیکا |
فقط چند لحظه کنارم بشین، یه رویای کوتاه تنها همین
ته ارزوهای من این شده، ته ارزوهای ما رو ببین
فقط چند لحظه کنارم بشین، فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسیو غیر من تو جهان ، واسه چند لحظه فراموش کن
برای همین چند لحظه یه عمر، همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه رویا رو با من بساز، همه ارزوهامو از من بگیر
نگاه کن فقط با نگاه کردنت، منو تو چه رویایی انداختی
به هر چی ندارم ازت راضیم، تو این زندگی رو برام ساختی
به من فرصت هم زبونی بده، به من که یه عمره بهت باختم
واسه چند لحظه خرابش نکن، بتی رو که یک عمر ازت ساختم
فقط چند لحظه به من فکر کن، نگو لحظه چی رو عوض میکنه
همین چند لحظه برای یه عمر، همه زندگیمو عوض میکنه
برای همین چند لحظه یه عمر، همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه رویا رو با من بساز ،همه ارزوهامو از من بگیر

ـــــــــــــــــــ

آهنگ فوق العاده لحظه از آلبوم عاشقانــــه های احسان خواجه امیری... 

+ تاريخ سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 16:9 نويسنده شیما |
مي دانم نامه ام را حتي اگر در آخرين روز حيات زمين به دستت برسد مي خواني

بيا به کوچه هايي که امشب ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود سلام کنيم

بيا به ياد چشمهايي که در روزگار غم و غصه با ما گريسته اند گل سرخي در باغچه روحمان بکاريم.

شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني

اما هرگز

کسي را که با او گريسته اي را از ياد نخواهي برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه هاي تو گريسته ام

پس چگونه مي توانم لحظه اي تورا فراموش کنم ؟

چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگويند :

فقط يکبار مي توانم تورا از پشت شيشه هاي مه آلود ببينم

و برايت دست تکان بدهم

واگر به من بگويند :

فرصتي نيست و فقط يک جمله مي توانم به تو بگويم

و پس از آن به ابديت مي رسيم

رو به رويت مي ايستم و مي گويم :

در قيامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 17:25 نويسنده نازنین |
ای دل! شدی سنگ صبوری برای همه.


همیشه شریک دردهایشان بودی و همنشین دل خرابشان.


همیشه لحظه های تنهایشان با تو تقسیم می شد و بغض های گلوگیرشان با گریه بر شانه های تو جاری می شد.  


ولی کاش می دانستند درد تو کمتر نیست، حال تو بهتر نیست..


کاش می توانستی فریاد زنی که تنهایی درد دارد و چه سخت است..


اما ملالی نیست!


شاید، شاید قسمتت این بود.


درد کشیده باشی تا بفهمی حال دلی را که درد امانش را بریده و بفهمی نگفته هایی را که پشت سنگینی یک

 بغض پنهان مانده.

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 11:46 نويسنده ملیکا |
وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 19:29 نويسنده نازنین |